دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش آید
دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش آید
نوشته شده در تاریخ جمعه 16 دی 1390 توسط divune divunezade | ()
خانم حیدری برای دیدن پسرش مسعود، به محل تحصیل او یعنی لندن آمده بود. او در آنجا متوجه

شد که پسرش با یک هم اتاقی دختر بنام ویکی زندگی میکند. کاری از دست خانم حیدری بر

نمیآمد و از طرفی هم اتاقی مسعود هم خیلی خوشگل بود. او به رابطه میان آن دو ظنین شده

بودواین موضوع باعث کنجکاوی بیشتر او می شد. مسعود که فکر مادرش را خوانده بود گفت:من

میدانم که شما چه فکری میکنید، اما من به شما اطمینان می دهم که من و ویکی فقط هم

اتاقی هستیم. حدود یک هفته بعد ویکی، به مسعود گفت: از وقتی که مادرت از اینجا رفته، ظرف

نقره ای من گم شده، تو فکر نمی کنی که او قندان را برداشته باشد؟ مسعود جواب داد: خب، من

به مادرم شک ندارم، اما برای اطمینان به او ایمیل خواهم زد. او در ایمیل خود نوشت: مادر عزیزم

، من نمی گم که شما ظرف نقره را از خانه من برداشتید، و در ضمن نمی گم که شما آن را

برنداشتید، اما در هر صورت واقعیت این است که آن ظرف از وقتی که شما به تهران برگشتید گم

شده. با عشق ، مسعود روز بعد ، مسعود یک ایمیل به این مضمون از مادرش دریافت نمود: پسر

عزیزم، من نمی گم تو با ویکی رابطه داری و در ضمن نمی گم که تو باهاش رابطه نداری. اما در هر

صورت واقعیت این است که اگر او در تختخواب خودش می خوابید، حتما تا الان ظرف را پیدا کرده

بود. با عشق مادر
__________________


نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 9 شهریور 1390 توسط divune divunezade | دفترعشق ()

 

داستان درباره یک کوهنورد است که می خواست از بلندترین کوه ها بالا برود.
او پس از سالها آماده سازی، ماجراجویی خود را آغاز کرد
ولی از آنجا که افتخار کار را فقط برای خود می خواست،
تصمیم گرفت تنها از کوه بالا برود.

شب بلندی های کوه را تماماً در بر گرفت و مرد هیچ چیز را نمی دید. همه چیز سیاه بود. و ابر روی ماه و ستاره ها را پوشانده بود.

همانطور که از کوه بالا می رفت، چند قدم مانده به قله کوه، پایش لیز خورد،
و در حالی که به سرعت سقوط می کرد، از کوه پرت شد.
در حال سقوط فقط لکه های سیاهی را در مقابل چشمانش می دید.
و احساس وحشتناک مکیده شدن به وسیله قوه جاذبه او را در خود می گرفت.

همچنان سقوط می کرد و در آن لحظات ترس عظیم، همه ی رویدادهای خوب و بد زندگی به یادش آمد.

اکنون فکر می کرد مرگ چقدر به او نزدیک است.
ناگهان احساس کرد که طناب به دور کمرش محکم شد.
بدنش میان آسمان و زمین معلق بود و فقط طناب او را نگه داشته بود.
و در این لحظه ی سکون برایش چاره ای نمانده جز آن که فریاد بکشد:

" خدایا کمکم کن"

ناگهان صدایی پر طنین که از آسمان شنیده می شد، جواب داد:

" از من چه می خواهی؟ "

ای خدا نجاتم بده!

- واقعاً باور داری که من می توانم تو را نجات بدهم؟

- البته که باور دارم.

- اگر باور داری، طنابی را که به کمرت بسته است پاره کن!



... یک لحظه سکوت... و مرد تصمیم گرفت با تمام نیرو به طناب بچسبد.

گروه نجات می گویند که روز بعد یک کوهنورد یخ زده را مرده پیدا کردند.
بدنش از یک طناب آویزان بود و با دستهایش محکم طناب را گرفته بود.

او فقط یک متر با زمین فاصله داشت!



نوشته شده در تاریخ شنبه 29 مرداد 1390 توسط divune divunezade | نظرات ()

***مژده! *** مژده! *** بشتابید...

آن دسته از کسانی که خجالت می کشند ونمی توانند دوست دختر و دوست پسر پیدا کنند. یا داداش ویا پدر رو مادرشان نمی گذارند و گیر می دهند! یا اینکه کسی آنها را به خاطر زشتی چهره و موقعیت انتخاب نمی کند! و یا اینکه پول ندارند و غیره ، در این طرح شرکت کنند.

شما با کمترین هزینه صاحب دوست دختر و دوست پسر می شوید.

فواید این طرح:

۱- هیچ کس نمی تواند جلوی شما را بگیرد!

۲- هیچ کس اصلا نمی تواند شما را ببیند!

۳- با دوست پسر و دوست دخترتان به هر نقطه از ایران وجهان که دوست دارید، می توانید سفر کنید.

۴- وسیله ایاب و ذهاب هم منحصر به فرد می باشد!

۵- دست برادر و پدر و مادر هم به شما نمی رسد و شما می توانید در عین حال آنها را دیده و به آنها پوزخند هم بزنید!

۶- هزینه موبایل و پیامک شما به صفر می رسد!!!

۷- از گشت ارشاد هم خبری نیست!

و مزایای دیگر...

مراحل اجرای طرح:

بسیار ساده است؛

یک عدد پاره آجر یا آهن پاره را برداشته و به نقطه مشخصی در کله خودتان بکوبید درحدی که کاملا نمرده و به حالت " کما " بروید. شما در این حالت راحت و آسوده با دوست دختر و دوست پسر خود ارتباط برقرار خواهید کرد، با شرایطی که بالا عرض کردم. به همین سادگی!

ما برای عملی بودن طرح خود توصیه می کنیم از سریال "5 کیلومتر تا بهشت" شبکه 3 دیدن فرمایید.



نوشته شده در تاریخ دوشنبه 24 مرداد 1390 توسط divune divunezade | دفترعشق ()

در یکی از شهر‌های ژاپن، مردی دیوار خانه‌اش را برای نو سازی خراب می‌کرد که مارمولکی دید.میخ از قسمت بیرونی دیوار به پایین کوبیده شده و به اصطلاح مارمولک را میخکوب کرده بود. مرد چشم بادامی، دلش سوخت و کنجکاو شد.
وقتی موقعیت میخ را با دقت بررسی کرد حیرتزده شد و فهمید این میخ 10 سال پیش هنگام ساخت خانه به دیوار کوبیده شده اما در این مدت طولانی چه اتفاقی افتاده است؟ چگونه مارمولک در این 10 سال و در چنین موقعیتی زنده مانده؛ آن هم در یک فضای تاریک و بدون حرکت؟ چنین چیزی امکان ندارد و غیر قابل تصور است!

شهروند ژاپنی متحیر این صحنه، دست از کار کشید و به تماشای مارمولک نشست. این جانور در 10 سال گذشته چه کار می‌کرده؟ چگونه و چی می‌خورده؟
محو نگاه به جانور اسرارآمیز شده بود که سر و کله مارمولک دیگری پیدا شد. این مارمولک، تکه غذایی به دهان گرفته و برای جفتش برده بود.

مرد ژاپنی، ناخواسته انگشت به لب گذاشت و به خود گفت: 10 سال مراقبت بی‌منت؛ چه عشق قشنگ و بی‌کلکی. چطور موجودی به این کوچکی می‌تواند عشقی به این بزرگی داشته باشد اما خیلی وقت‌ها ما انسان‌ها از هم گریزانیم؟



نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 19 مرداد 1390 توسط divune divunezade | دفترعشق ()
تقصیر ساعت کاری ام است که صبح خروسخوان می روم و صلاة ظهر می آیم و شانس دیده شدن را از دست می دهم!
تقصیر خواهرم است که از شوهرش طلاق گرفت و باعث شد نظر همه نسبت به ما عوض شود!
تقصیر بابا است که آن قدر پول ندارد که چشم ملت در بیاید!
تقصیر مامان است… مگر نمی گویند مادر را ببین دختر را بگیر؟!
تقصیر پسرعموست که نفهمید عقد دختر عمو و پسر عمو را در آسمان ها بسته اند!
تقصیر استادمان است که جلوی همه به من ابراز علاقه کرد و باعث شد دیگر کسی جرات نکند از من خواستگاری کند!
تقصیر مادر شوهر عمه است، می دانم که بختم را او بسته!
تقصیر پسر همسایه دست راستی است که به خودش اجازه داد از من خواستگاری کند!
تقصیر پسر همسایه دست چپی است که به خودش اجازه نداد از من خواستگاری کند!
تقصیر تلویزیون است که توی همه سریال هایش همه جوان ها ازدواج می کنند و اصلا به مشکلات ما جوان های ازدواج نکرده نمی پردازد!
تقصیر مطبوعات است که توی مطالبشان همه جوان ها از هم طلاق می گیرند و مردم را نسبت به ازدواج بدبین می کنند!
تقصیر دولت است که فکری برای حل بحران ازدواج جوان ها نمی کند!
تقصیر مجلس است که به جای سربازی اجباری، پسرها را مجبور به ازدواج اجباری نمی کند!
تقصیر مردم است که انقلاب کردند و باعث شدند مدارس مختلط جمع بشود!
تقصیر عراق است که کلی از پسرهای آماده ازدواج ما را به کشتن داد!
تقصیر انگلیس است، این که اصلا گفتن ندارد. همه می دانند که همیشه و همه جا کار، کار انگلیس است!
تقصیر کره زمین است که جوری نچرخید که من و نیمه گمشده ام به هم برسیم!
تقصیر قمر است که روز به دنیا آمدن من در عقرب بوده...

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 19 مرداد 1390 توسط divune divunezade | نظرات ()

 
 
 
 
 


نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 5 مرداد 1390 توسط divune divunezade | دفترعشق ()

میری خودکار بیک می خری 100 تومن

ولی، لاک غلط گیر، 800 تومن

تو این زندگی، حتی رو کاغذ هم اشتباه کنی، برات گرون تموم می شه



نوشته شده در تاریخ سه شنبه 4 مرداد 1390 توسط divune divunezade | دفترعشق ()

وقتی آدم میمیره :آزاد میشه " آزاده ازاد.........دیگه نه از عشق خبری هست نه از غم نه از پول........دیگه حتی مریض نمیشی كه كسی نیاد عیادتت.........دیگه غصه هم نداری كه بری یه گوشه زانو هاتو از تنهایی بغل كنی......دیگه عاشقه كسی نمی شی كه عاشقت نباشه......... دیگه به كسی راست نمیگی كه بهت دروغ بگه.........دیگه دلت هم واسه هیچ كس تنگ نمیشه....... دیگه غرورم نداری كه اگه یه كسی بهت توهین كرد ناراحت بشی........ دیگه حتی نمی تونی به اونایی كه دوسشون داری بگی دوستت دارم

خدایا آزادم کن



نوشته شده در تاریخ شنبه 29 اسفند 1388 توسط divune divunezade | دفتر عشق ()

نوروزززززز مبببببببببااااررررکککککککک

خودت گفتی وعده در بهار است

                                              بهار آمد دلم درانتظار است

بهار هر کس عید است و نوروز

                                            بهار عاشقان دیدار یار است

                         

سلامممممممممممممم نیلوفرممممممممم

سلامممممممممممممم جیگرمممممممممممممممممممممممممممممممممممم

تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچك » بخش تصاویر زیباسازی » سری پنجم www.pichak.net كلیك كنیدعیدت مبارک شاخه نباته مننننننننننننننننننننننننننننننننننننننتصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچك » بخش تصاویر زیباسازی » سری پنجم www.pichak.net كلیك كنید

این دومین عیدیه که دارم بهت تبریک می گم

سال 88 قشنگ ترین سال عمرم بود به خدااااااااااااا

امسال قشنگ ترم میشههههههههههههههههههههههههههه

آخه تابستون کلی میام پیشتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت ملوسمممممممممم

دوست دارمممممممممممممممممممتصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچك » بخش تصاویر زیباسازی » سری پنجم www.pichak.net كلیك كنیدتصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچك » بخش تصاویر زیباسازی » سری پنجم www.pichak.net كلیك كنید

بازم عیدت مبارککککککککک

عید همه ی دوستامم مبارکتصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچك » بخش تصاویر زیباسازی » سری پنجم www.pichak.net كلیك كنیدتصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچك » بخش تصاویر زیباسازی » سری پنجم www.pichak.net كلیك كنیدتصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچك » بخش تصاویر زیباسازی » سری پنجم www.pichak.net كلیك كنید(این وسطیه دیگه آخرشه )

تعطیلات خوش بگذرههههههاااااااااااااااااااااااااااااااااااا

باییییییییی



نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 26 اسفند 1388 توسط divune divunezade | دفتر عشق ()
استادى از شاگردانش پرسید: چرا ما وقتى عصبانى هستیم داد می‌زنیم؟ چرا مردم هنگامى که خشمگین هستند صدایشان را بلند می‌کنند و سر هم داد می‌کشند؟

شاگردان فکرى کردند و یکى از آن‌ها گفت: چون در آن لحظه، آرامش و خونسردیمان را از دست می‌دهیم.

استاد پرسید: این که آرامشمان را از دست می‌دهیم درست است امّا چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد می‌زنیم؟ آیا نمی‌توان با صداى ملایم صحبت کرد؟ چرا هنگامى که خشمگین هستیم داد می‌زنیم؟

 شاگردان هر کدام جواب‌هایى دادند امّا پاسخ‌هاى هیچکدام استاد را راضى نکرد.

سرانجام او چنین توضیح داد: هنگامى که دو نفر از دست یکدیگر عصبانى هستند، قلب‌هایشان از یکدیگر فاصله می‌گیرد. آن‌ها براى این که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند. هر چه میزان عصبانیت و خشم بیشتر باشد، این فاصله بیشتر است و آن‌ها باید صدایشان را بلندتر کنند.

سپس استاد پرسید: هنگامى که دو نفر عاشق همدیگر باشند چه اتفاقى می‌افتد؟ آن‌ها سر هم داد نمی‌زنند بلکه خیلى به آرامى با هم صحبت می‌کنند. چرا؟ چون قلب‌هایشان خیلى به هم نزدیک است. فاصله قلب‌هاشان بسیار کم است

استاد ادامه داد: هنگامى که عشقشان به یکدیگر بیشتر شد، چه اتفاقى می‌افتد؟ آن‌ها حتى حرف معمولى هم با هم نمی‌زنند و فقط در گوش هم نجوا می‌کنند و عشقشان باز هم به یکدیگر بیشتر می‌شود.

سرانجام، حتى از نجوا کردن هم بی‌نیاز می‌شوند و فقط به یکدیگر نگاه می‌کنند. این هنگامى است که دیگر هیچ فاصله‌اى بین قلب‌هاى آن‌ها باقى نمانده باشد

نوشته شده در تاریخ سه شنبه 25 اسفند 1388 توسط divune divunezade | دفتر عشق ()

گنجشکی بود که همیشه با خدا درد و دل می کرد و حرف های خودشو با خدا در میون

 می ذاشت. گنجشک با زحمت زیاد یه لونه واسه خودش درست کرده بود، ولی یه

 روز با یه طوفان شدید از بین رفت... روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ حرفی نزد.

 فرشته ها سراغش رو از خدا می گرفتن و خدا هربار به فرشته ها اینجوری می گفت:

" میاد... من تنها گوشی هستم که غصه هاشو میشنوه و یگانه قلبی هستم که درداشو

توش نگه میداره...."

فرشته ها مدت ها منتظر بودن تا گنجشک حرفی بزنه اما.... 

بالاخره خدا شروع به صحبت کرد: " با من از اون چیزی که توی سینت سنگینی میکنه

حرف بزن!..."

گنجشک گفت: " لونه ی کوچیکی داشتم... خستگی هامو اونجا رفع میکردم و سرپناهم

بود، تنها چیزی بود که داشتم... تو همون رو هم ازم گرفتی! این طوفان بی موقع چی

بود؟!.... از این لونه ی کوچیک چی میخواستی؟... مگه کجای دنیا رو گرفته بود؟..."

و سنگینی بغض راه حرف زدنشو بست. سکوت در عرش برقرار شد.... فرشته ها همه

سر به زیر انداختن...

خدا گفت: " یه مار به سمت لونه میومد و تو خواب بودی... به باد گفتم لونه رو واژگون

کنه تا تو از کمین مار پرواز کنی... "

گنجشک همون طور، خیره در خدایی خدا موند. خدا گفت:

" چه بلاهایی که بخاطر محبتم به تو از تو دور کردم و تو ندونسته با من دشمنی

کردی...."

اشک تو چشای گنجشک نشست... چیزی در درونش فروریخته بود... و بالاخره...

های های گریه هاش ملکوت خدا رو پر کرد...


و چه بسیار بلاها که بواسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به

دشمنی ام برخاستی....



نوشته شده در تاریخ دوشنبه 24 اسفند 1388 توسط divune divunezade | دفتر عشق ()

همسرم نواز با صدای بلند گفت، تا کی می خوای سرتو توی اون روزنامه فرو کنی؟ می‌شه بیای و به دختر جونت بگی غذاشو بخوره؟

فرنوش، شوهر،  روزنامه رو به کناری انداخت و بسوی آنها رفت

تنها دخترم آوا بنظر وحشت زده می آمد. اشک در چشمهایش پر شده بود

ظرفی پر از شیربرنج در مقابلش قرار داشت

آوا دختری زیبا و برای سن خود بسیار باهوش بود

گلویم رو صاف کردم و ظرف را برداشتم و گفتم، چرا چند تا قاشق گنده نمی خوری؟

فقط بخاطر بابا عزیزم. آوا کمی نرمش نشان داد و با پشت دست اشکهایش را پاک کرد و گفت

باشه بابا، می خورم، نه فقط چند قاشق، همه شو می خوردم. ولی شما باید…. آوا مکث کرد

بابا، اگر من تمام این شیر برنج رو بخورم، هرچی خواستم بهم میدی؟

دست کوچک دخترم رو که بطرف من دراز شده بود گرفتم و گفتم، قول میدم. بعد باهاش دست دادم و تعهد کردم

بابا از اینجور پولها نداره. باشه؟

نه بابا. من هیچ چیز گران قیمتی نمی خوام.

و با حالتی دردناک تمام شیربرنج رو فرو داد.

در سکوت از دست همسرم و مادرم که بچه رو وادار به خوردن چیزی که دوست

نداشت کرده بودن عصبانی بودم

وقتی غذا تمام شد آوا نزد من آمد. انتظار در چشمانش موج میزد

همه ما به او توجه کرده بودیم. آوا گفت، من می خوام سرمو تیغ بندازم. همین یکشنبه

تقاضای او همین بود.

همسرم جیغ زد و گفت، وحشتناکه. یک دختر بچه سرشو تیغ بندازه؟ غیرممکنه. نه در

خانواده ما. و مادرم با صدای گوشخراشش گفت، فرهنگ ما با این برنامه های

تلویزیونی داره کاملا نابود میشه

گفتم، آوا، عزیزم، چرا یک چیز دیگه نمی خوای؟ ما از دیدن سر تیغ خورده تو غمگین

می شیم

خواهش می کنم، عزیزم، چرا سعی نمی کنی احساس ما رو بفهمی؟

سعی کردم از او خواهش کنم. آوا گفت، بابا، دیدی که خوردن اون شیربرنج چقدر برای

من سخت بود

آوا اشک می ریخت. و شما بمن قول دادی تا هرچی می خوام بهم بدی. حالا می خوای

بزنی زیر قولت

حالا نوبت من بود تا خودم رو نشون بدم. گفتم، مرده و قولش

مادر و همسرم با هم فریاد زدن که، مگر دیوانه شدی؟

گفتم نه

اما اگر به قولی که می دیم عمل نکنیم اون هیچوقت یاد نمی گیره به حرف خودش

احترام بذاره

آوا، آرزوی تو برآورده میشه

آوا با سر تراشیده شده صورتی گرد و چشمهای درشت زیبائی پیدا کرده بود

صبح روز دوشنبه آوا رو به مدرسه بردم. دیدن دختر من با موی تراشیده در میون بقیه

شاگردها تماشائی بود.

 آوا بسوی من برگشت و برایم دست تکان داد. من هم دستی تکان دادم و لبخند زدم

در همین لحظه پسری از یک اتومبیل بیرون آمد و با صدای بلند آوا را صدا کرد و

گفت، آوا، صبر کن تا من بیام

چیزی که باعث حیرت من شد دیدن سر بدون موی آن پسر بود. با خودم فکر کردم، پس

 موضوع اینه

خانمی که از آن اتومبیل بیرون آمده بود بدون آنکه خودش رو معرفی کنه گفت، دخت

ر شما، آوا، واقعا فوق العاده ست. و در ادامه گفت، پسری که داره با دختر شما می‌ره

 پسر منه

اون سرطان خون داره. زن مکث کرد تا صدای هق هق خودش رو خفه کنه. در تمام

ماه گذشته هریش نتونست به مدرسه بیاد. بر اثر عوارض جانبی شیمی درمانی تمام

موهاشو از دست داده

نمی خواست به مدرسه برگرده. آخه می ترسید هم کلاسی هاش بدون اینکه قصدی

داشته باشن مسخره ش کنن

آوا هفته پیش اون رو دید و بهش قول داد که ترتیب مسئله اذیت کردن بچه ها رو بده.

اما، حتی فکرشو هم نمی کردم که اون موهای زیباشو فدای پسر من کنه

آقا، شما و همسرتون از بنده های محبوب خداوند هستین که دختری با چنین روح بزرگی

 دارین

سر جام خشک شده بودم وشروع کردم به گریستن. فرشته کوچولوی من، تو به من

درس دادی که فهمیدم عشق واقعی یعنی چی

خوشبخت ترین مردم در روی این کره خاکی کسانی نیستن که آنجور که می خوان

 زندگی می کنن. آنها کسانی هستن که خواسته های خودشون رو بخاطر کسانی که

 دوستشون دارن تغییر میدن


من تو وبلاگم هیچ وقت از کسی نظری نخواستم اما اگه کسی این مطلب رو بخونه و

نظر نذاره یا خیلی بی احساسه یا خیلی نامرده.

 



نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 5 اسفند 1388 توسط divune divunezade | دفتر عشق ()

سلاممم

میدونید ضد حال یعنی چی ؟؟؟؟؟؟

ضد حال یعنی اینکه صبح ساعت 4 از عمق خواب پاشین برین تو سایت دانشگاه و کل کلاسا رو زیرو رو کنین  بلکه بتونید دو کلاس به انتخاب واحدتون اضافه کنید اما وقتی ساعت 8 صبح حذف و اضافه شروع میشه یهو سایت بنویسه دانشجوی محترم شما مبلغ 690000 تومان بدهکار هستین و نمی تونید هیچ غلطی بکنید

خب یکی نیس بگه آخه ............ ااااااااااااااااا من که دزد نیستم حالا دو روز دیگه میدم دیگه چرا سایتمو می بندین !!!!؟؟؟؟

حالا می خواین ببندین به درک

ببندین

لااقل دو روز قبل ببندین چرا دقیقا 10 دقیقه قبل از حذف واضافه می بندین که من بخوام جد و آبادتون و بیارم ............لا الله الا الله

حالا اینا به جهنم

یه کاری باهام کردن که دیگه اعصابم ریخت بهم

درس 2 واحدی رو برام زدن 4 واحد اونوقت به جای اینکه 27000 تومن برام حساب کنن رفتن 150000 تومن حساب کرد

یعنی هر واحد 75000 تومن

آخه مگه سر گدنسسسس

حالا اینا هیچ

رفتم 690000 تومن دو ساعت تو صف بانک واسادم ریختم به حساب دانشگاه

حالا رفتم تو سایت فیش بانکی رو وارد می کنم

نوشته کد فیش تکراری می باشد

حالا معلوم نیس این 690000 تومن کجا رفت

دیگه خسته شدممم

ببخشید خستتون کردم

بای



نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 29 بهمن 1388 توسط divune divunezade | دفتر عشق ()

نام : كمال
كلاس :
دبستان
موزو انشا :
عزدواج!

هر وقت من یك كارخوب میكنم مامانم به من میگوید بزرگ كه شدی برایت یك زن خوب می گیرم.
تا به حال من پنج تا كار خوب كرده ام و مامانم قول پنج تایش را به من داده است.

حتمن ناسرادین شاه خیلی كارهای خوب می كرده كه مامانش به اندازه استادیوم آزادی برایش زن گرفته بود.

ولی من مؤتقدم كه اصولن انسان باید زن بگیرد تا آدم بشود ، چون بابایمان همیشه می گوید مشكلات انسان را آدم می كند.

در عزدواج تواهم خیلی مهم است یعنی دو طرف باید به هم بخورند. مثلن من و ساناز دختر خاله مان خیلی به هم می خوریم.

از لهاز فكری هم دو طرف باید به هم بخورند، ساناز چون سه سالش است هنوز فكر ندارد كه به من بخورد ولی مامانم می گوید این ساناز از تو بیشتر هالیش می شود.

در عزدواج سن و سال اصلن مهم نیست چه بسیار آدم های بزرگی بوده اند كه كارشان به  تلاغ كشیده شده و چه بسیار آدم های كوچكی كه نكشیده شده. مهم اشق است !

اگر اشق باشد دیگر كسی از شوهرش سكه نمی خواهد و دایی مختار هم از زندان در می آید  من تا حالا كلی سكه جم كرده ام و می خواهم همان اول قلكم را بشكنم و همه اش را به ساناز بدهم تا بعدن به زندان نروم.

مهریه و شیر بلال هیچ كس را خوشبخت نمی كند. همین خرج های ازافی باعث می شود كه زندگی سخت بشود و سر خرج عروسی دایی مختار با پدر خانومش حرفش بشود دایی مختار می گفت پدر خانومش چتر باز بود.. خوب شاید حقوق چتر بازی خیلی كم بوده كه نتوانسته خرج عروسی را بدهد. البته من و ساناز تفافق كرده ایم كه بجای شام عروسی چیپس و خلالی نمكی بدهیم. هم ارزان تر است ، هم خوشمزه تراست تازه وقتی می خوری خش خش هم می كند!
اگر آدم زن خانه دار بگیرد خیلی بهتر است و گرنه آدم مجبور می شود خودش خانه بگیرد. زن دایی مختار هم خانه دار نبود و دایی مختار مجبور شد یك زیر زمینی بگیرد. میگفت چون رهم و اجاره بالاست آنها رفته اند پایین! اما خانوم دایی مختار هم می خواست برود بالا! حتمن از زیر زمینی می ترسید. ساناز هم از زیر زمینی می ترسد برای همین هم برایش توی باغچه یك خانه درختی درست كردم. اما ساناز از آن بالا افتاد و دستش شكست.. از آن موقه خاله با من قهر است.
قهر بهتر از دعواست. آدم وقتی قهر می كند بعد آشتی می كند ولی اگر دعوا كند بعد كتك كاری می كند بعد خانومش می رود دادگاه شكایت می كند بعد می آیند دایی مختار را می برند زندان!

البته زندان آدم را مرد می كند.عزدواج هم آدم را مرد می كند، اما آدم با عزدواج مرد بشود خیلی بهتر است



نوشته شده در تاریخ سه شنبه 27 بهمن 1388 توسط divune divunezade | دفتر عشق ()

سلاممممممممممممممم

دو تا عکس باحال پیدا کردم دلم نیومد براتون نذارممممم هر چند به مطالب وبلاگ من

ربطی نداره 

موفق باشین .



نوشته شده در تاریخ سه شنبه 27 بهمن 1388 توسط divune divunezade | دفتر عشق ()
(تعداد کل صفحات:5)      1   2   3   4   5  
درباره وبلاگ

سلام
میدونم الان تنها بیننده ی این وبلاگ فقط
نیلوفر عزیزمه اما امیدوارم روزی برسه که
این وبلاگ پرطرفدار بشه ولی اگه این امر
محقق نشد بازم خیالی نیست چون این
وبلاگ یه دونه بیننده داره که به همه ی
عالم می ارزه .
نیلوفر دوست دارم
پست الکترونیک
تماس با مدیر
RSS
ATOM
جستجو
آخرین مطالب
آرشیو
نویسندگان
پیوند ها
پیوندهای روزانه
نظر سنجی
به نظر شما دخترا زرنگترند یا پسرا؟





آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :


Free